زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
دیدی غزلی سرود...؟ عاشق شده بود...! انگار خودش نبود، عاشق شده بود...! افتاد، شکست، زیر باران پوسید... آدم که نگشته بود! عاشق شده بود...! یا حمید الفعال ذوالمن الی جمیع خلق بلطفه (۷۷) امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون رادوست داری یا نه؟درآن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یکطرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. نمی دانم آیا وقت کردی نوشته را بخوانی؟! اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم وهنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی ... مردان حقیقت چو به حق پیوستند از دام تعلقات دنیا رستند چشمی به تماشای جهان بگشودند دیدند که دیدنی ندارد بستند دلم می خواهد بدوم تا دوردستها تا مزارع برنج تا خانه کوچک مادربزرگ که در میان شالیزارهای برنج گم شده دلم برای عزیزی می گیرد که امروز برای همیشه رفت آه که دلم گریه می خواهد دیوانگی می خواهد نور می خواهد پرواز می خواهد سکوت می خواهد * * * * * * * * محبوبا! ببخشای بر من اگر ردپای تو را نادیده گرفتم ... سودای عاشقانه گفته هایت عجیب بر دلم نقش می بندد زمانه با تو هم ساز نیست عزیز من ! وگرنه ، از دل فارغ و از سر هویدا می گشت عشق کودکانه ات . رهگذر کوچه های عشوه و ناز و دلبری نیستی وگرنه میان من و تو ، بوسه نداده ای نبود . تو فقط همزاد تنهای بوسه ها ، عشق ها ناگفته ها واشک هاهستی اینکه تنها در آشیان کوچک خود بنشینی و رویایی ببافی به اندازه همه دنیای من ! دلم برای غم قلبت به خود می پیچد دلم به حال خاطر ناخوشت گریه می کند دلم برای غصه هایت می سوزد دلم برای دلتنگی هایت می گیرد دوستت دارم بهترین من! خواب بودم سخن عشق تو بیدارم کرد مست بودم تشر مهر تو هشیارم کرد یک زمان سر به هوا بودم و از دل غافل تا کمند غم عشق تو گرفتارم کرد من چه بودم همه جا ذره دور از نظری مهر صاحب نظران منشا گفتارم کرد به من مومن نگو وقتی که حتی واسه یه لحظه هم عاشق نبودم به من که این همه از رستگاری فقط دم می زدم عاشق نبودم
دم آخر منو دیوونه کرده حالا می ترسم این دیوونه حالی یه روز از من جدا شه بر نگرده چه آسون اشک معصوم تو یک شب چکید و دامن دینم رو تر کرد غبار عادت و از قلب من شست نمی دونم چطور شد ،اما اثر کرد همه دارو ندارم مال چشمات اگه پشتش بهشتی باشه یا نه اگه دنیای من پیش از قیامت داره با چشم تو می پاشه یا نه به من مومن نگو وقتی که حتی واسه یه لحظه هم عاشق نبودم ... دکترافشین یدالهی یک سنگ ، مقابل دلم استاده ست فریاد شکستن مرا سر داده ست من شادم از اینکه حداقل سنگی در بی کسی ام به یاد من افتاده ست مولا ! دل من گرفته از مرداب مهتاب، اسیر لشکر شب تاب است دیری است که ارتباط مردم با هم بسیار شبیه ماهی و قلاده است
سلام ، می دانم پشت واژه ها پنهان شده ای ، می دانم مدتهاست که سکوت را نمی شکنی اما من حق دارم یک سلام ساده از تو نصیبم بشود. تو همزاد من ! یک ترانه دلنشین از بودن بخوان ، من مست عاشقانه های تو هستم به خدا واژه ها بیمار می شوند وقتی سکوت می کنی۱ عطر خیال تو دست از سرم بر نمی دارد من که این همه غمگین نبوده ام پس چیزی بگو ! هی همزاد بی قرار من ! از نور ، ستاره ، خورشید ، از ارغوان ، آفتاب سکوت سکوت سکوت یعنی چه ؟! نگاهت می کنم خاموشی ! در اغوش می گیرمت سردی ! چشمانت ...! چشمانت مضمون گریه های شبانه است. تو را چه شده ؟! صبح زیبای بهار هم برایت ترانه باران می شود ، هی می باری هی می باری هی می باری ساده بگو ! دلت نمی خواهد به خانه باز گردی ؟! مرهم گفتگوهای من ! اینجا تمام دارایی من بوسه های نداده و عشق بی نشان توست من از خواندن ترانه ای بی نام تو وحشت دارم . من از راز بی حضور تو وحشت دارم . حالا دیگر می دانم ، سکوت واژه هایت پراز بغض و اشک و آه است. روزی بر ساحل دریا ، بوسه نثار گناهی خواهد شد که بهانه ای جز سلام نداشت . پس سلام تنها همزاد گناه من ، عشق!!! آهنگ زندگی هنوز می نوازد اما آنچه که در گوش من نجواگر است تنها یک چیز است، و آن تنهایی. امتداد همه این ساعات پر از اضطراب و حزن انگیز فقط تنهایی است که پایانی ندارد. ساده بگویم : دیگر ازین همه لحظات بدون شور خسته شده ام. آهنگ دیگری می خواهم روح دیگری حرف دیگری ... گناه تازه می خواهم. اگر چه میان من تا آنسوی دیوار ها فاصله ای بیش نیست اما تبر زین کو تا دیوار ها را بشکافم ؟! چه می گویم؟! من خسته ام ! دم از تبرزین زدن شوخی است!!! من خسته ام ! از تو که حتی در سخرگاهان نیز نمی بینی ام دیوارها همه بهانه اند تو نمی خوانی ام ، تو نمی خواهی ام ، بدرود تا ... برای رسیدن ، چه راهی بریدم در آغاز رفتن ، به پایان رسیدم به آیین دل سر سپردم دمادم که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم به هر کس که دل باختم ، داغ دیدم به هر جا که گل کاشتم ، خار چیدم من از خیر این ناخدایان گذشتم خدایی برای خودم آفریدم به چشم بد مردمان عین خوبی است که من هر چه دیدم ، ز چشم تو دیدم دهانم شد از بوی نام تو لبریز به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم قیصرامین پور بازهم سلام میدانم... نازنینم... وتو چیزی نگفتی جز یک دنیا حرف که در پس سکوتت قلبم رنجورم را آرامش میداد. هنوز عزیز دلم گفتن هایت را فراموش نکرده ام آخر بدون تو دیگر به کدامین درگاه نیاز آورم؟! هنوز فراموشت نکرده ام هنوز فراموشت نکرده ام! اگر که نمی خواهی نگاهم بکنی زور که نیست اما ، ستاره ها می دانند ، وآسمان ، وهمه کهکشانهای بالای سرم که تو یک روز به دلم سر می زنی و قفل خانه تنهایی ام را می شکنی ! از دور تو را دیدم و تو نیز ، و همه مردم شهر دیدند که خود را به بیراهی زدی و همین بهانه کافی بود تا برای همیشه از تو دل بکنم اما حیف که این دل دیوانه اسیرت شده از سرم نمی رود هوای تو و بوی خوش خانه ات دلم برای بیقراریهایم تنگ شده ... آسمان مرا که می بینی ،لحظه ای صاف و گاه بارانی مطمئنم که روزگار مرا ، بهتر از هر کسی تو می دانی امشب از خانه می زنم بیرون ، وقت خوبی برای هم دردیست باید امشب ببینمت آقا ، پشت این برج های سیمانی گل شب بوی خانه مان فهمید ، بوی خوب تو را همین اطراف لابد امشب در این حوالی ها ، در همین کوچه و خیابانی حتما از راه دور می آیی ، خستگی روی شانه ات مانده خانه ی من همین حوالی هاست ، لطفه آفا نگو نمی مانی قاصدک گفته است هر جمعه ، مسجد جمکران که می آیی می نشینی به گوشه ای تنها ، با دلی صاف ندبه می خوانی آخرین بیت این غزل باید ، بنویسم : <<خدانگهدارت>> کاش روزی به دستتان برسد ، این غزلواره های عرفانی هاشمی ...چشمان عشق سرشار از اشکی بود که اطرافش را هاله ای سیاه و پرنیرنگ گرفته بود و عشق از دور درختی پیدا بود،خشک و بی جان،که پیرمرد تکیده و ژنده پوشی در زیر سایه ی بی جانش آرمیده بود. عشق از میان آن همه خنده های دل فریب راهی را پیدا کرد و بسوی پیرمرد رفت عشق سلامی گفت! عشق نامش را پرسید! عشق به مرگ گفت:آیا آنجا را میبینی؟آنان همه دوستان منند! لبخندی زهرآگین لبان مرگ را جنبشی داد که تلخیش وجود عشق را نیز در بر گرفته بود عشق باردیگر از مرگ پرسید: اگه عمرم یه نفس بود واس دیدار تو بس بود آخه عاشق تو بودم،نبودم ؟ اگه دیر به تو رسیدم آگه آخرش بریدم ولی آرزومو دیدم،ندیدم؟ از خدا چیزی نخواستم جز یه عشق یادگاری پیشکش تو که یه روزی بتونی تنهام بزاری از تو هم چیزی نخواستم که به فکر من نباشی می دونی دلم نیومد پای عشق من فدا شی اگه قسمتم نبودی ولی فرصتم که دادی این دو روز آخر عمری با تو باشم وقتی این شعرو می خونی که تو دنیای تو نیستم از خدام بوده که با تو آشنا شم ... چقدر بغض و کینه از تو در دلم بود چقدر گله از بی محلی تو داشتم چقدر بودن و ندیدن تو ، چقدر فراموشی و غفلت ، غفلت ، غفلت. به یکباره ، دنیای پوشالی ام را بر آشفتی آه ، زازله ای عجیب در درونم بر پاست باورم نمی شود ، این خود تویی ، تویی که مرا می بینی ؟! اما چه سود که من جز اسک ندامت و رسوایی دل چیزی به ارمغان نیاورده ام از تو چه می خواستم و تو چه نیکو به من دادی !!! هدیه ات آنقدر بزرگ است که باید درونم را بشکنی نا لایق دیدنش شوم . چه لذتی دارد این شکستن ، و دوباره متولد شدن من دوباره متولد شده ام ، من بهاری تازه می خواهم ، هوایی تازه ، عشقی تازه من متولد شده ام ... میان من و تو فاصله بسیار است ، عشق حرام است ، نگاه گناه است ، حرف نازیباست ، میان من و تو راز بی شمار است ، اشک ها بی صداست ، خنده ها پنهان است ، و بغض در گلو مانده است . چه بنامم این حسی را که نه می توان بر زبان آورد ، نه می توان خاموشش کرد ، نه می توان نامی بر آن نهاد ، نه می توان فراموشش کرد . میان من و تو کوچه ها بن بست است . نه راهی برای رسیدن وجود دارد ، نه راهی برای بازگشت . حادثه در همین جا رخ داده است . در همین کوچه های بن بست . آرزوی جاهلانه ای است اگر فکر کنم میان من و تو دفتر کهنه ۷ سال پیش نوشته خواهد شد ؟! نازنینم ! بگذر ازین تیره راهها که صد هزار شمع نیز از روشن کردنش عاجزند . آرزوی من آباد شدن ویرانه های توست ، آرزوی من بازگشت به همان ناکجا آباد توست . میان من و تو آرزوی پریدن از کور راههاست ، شوق نخوابیدن تا سحر ، دست شستن از همه چیز خود، دیوانه شدن ودل به معمار کعبه سپردن ، میان من و تو حرف بسیار است ، اما مگوها بیشتر ... امضا ء : هیچ کس ازدحام دربه دري هايم را در قاموس خوابي اهورايي ، مي پاشم تا شايد، تراژدي عشقي ابلهانه ، ساعتي رهايم كند خودم را به تخت خواب تحميل مي كنم شايد تاروپودهاي تخيل مرا به تصور احساسي احتمالي ، پيوند مي دهد تو را كه از نگاهم كنار مي زنم كش مي آيم روي حوصله شب حاشيه نشين غم مي شوم دلتنگي هايم را ، ميان قداست اشك ، حل مي كنم تاوان غريبي است بدون تو ، ستاره هاي آسمان را ، شمارش ... خودم را كه به خواب مي زنم گرم مي شود ، بكارت آسمان انگار ، مهتاب هم تب دارد دريا را ، براي پاشويه اش وام مي گيرم تازه مي فهمم كه آفتاب ،چقدر زود حجله نشين آسمان شده است . تمنا صبح با صداي گنجشك ها از روياي شب خويش جدا مي شود دلتنگيهاي خود را روي ديوار نقاشي مي كند اين دختركي كه بهانه اي جز تنهايي ندارد، هي ديوار به ديوار ، به اين اميد كه ، شايد از پشت كوه ها و از ميان بيابانها و درياها كسي برخيزد براي روح بخشيدن به نقاشي هاي ديوار ! حالا بعد اين همه مدت ، تمامي ديوارهاي اتاق دخترك پرشده از دل تنگي كه رنگ ندارد پس همت شان كجا رفته اين سواران دلير كوه ها و درياها و بيابانها ؟! گويا خبر از ديوارهاي بي رنگ بي روح ندارند ، گويا تقدير براي دخترك اين گونه رقم خورده ، و باز ، دخترك با صداي گنجشك ها از روياي شب گذشته ... نه ، لبخند امروزش سرشار از اميد و نشاط است دخترك تقدير را بر هم زده و حال، خيره به ديوار تا رويايش به حقيقت بپيوندد!!! اين روزها به قول شما طور ديگرم ديوانه چند نقطه و يا طور ديگرم خوبم بدم شبيه كسي آشنا غريب نه واژه اي نگفته مرا طور ديگرم حالي عجيب دارم و انگار مانده ام بي وزن در زمين و هوا طور ديگرم اعجاز خلقتم كه به احسنت گفته اند گم گشته در ميان كجا ؟ طور ديگرم فرضا اگر به چشم شما مرتدم بدم شايد به چشم خوب خدا طور ديگرم كم كم رسيد باور من راست گفته ايد اين روزها به قول شما طور ديگرم سعيدحاكم زاده اینجا اگر به روي لبم خنده و صداست چيزي شبيه غصه درون دل خداست يك آسمان ستاره و يك زندگي غزل سهم من از تلاقي اين آسمان كجاست ديگر غروب طعم پرستش نمي دهد گويي هزار فاصله بين من و خداست اينجا ترانه ها همه درگير پچ پچ اند تنها غزل بهانه بين من و شماست در سايه سار متن غزل هاي خسته ام حجم نگاه مرد يخي شكل ادعاست گويي غرور خط عمودي شد و نشست روي دلي كه خسته از اين قيل و قال هاست حالا زني نشسته كنار دل غزل قلبي كه مثل ثانيه ها رو به انتهاست تمنا خدایا لطفت را شامل حالم کن تا آنگونه که دوستم داری دوستت بدارم ،تا از غم و پریشانی درون رهایی یابم . " آگاه باشید که دوستان خدا هرگز هیچ ترس و هیچ اندوهی در دل آنها نیست ، آنها اهل ایمان و خدا ترسند ." ((سوره یونس آیه ۶۳-۶۴ )) کارون مطلبی باشناخت و ستایش و دل سپردن به خداست که بر آبهای خروشان زندگی به آرامی حرکت خواهیم کرد و همه چیز را در خدمت تعالی و تکامل و خوشبختی خویش خواهیم گرفت. کارون مطلبی امشب دوباره خلوتم، اين گونه سر به زير در كهكشان شعر و خيالم ، ولي اسير بغضي گرفته وزن و غزل را ، كدام شعر؟ وقتي كه واژه مي رود از شعر و سر به زير يك واژه تاب اين همه بيگانگي نداشت در گير و دار جمع تو با من نشد ضمير *** ديشب حريم بغض سكوتم عجب شكست بر وزن بي ثبات سكوتم دگر مگير امشب را می خواهم ، همین یک شب فردا بهانه است امشب را می خواهم تا بسان ۷ سال پیش لذت گناه را تجربه کنم دلم تنگ آن پریشانی ها شده دلم تنگ آن نیمه شبها شده دلم تنگ آن یار قدیمی شده ... شیرین لبی شیرین تبار مست و می آلود و خمار مه پاره ای بی بند و بار با عشوه های بی شمار هم کرده یاران را ملول هم برده از دلها قرار مجنون مه رویان کنار تو یار بی همتا کنار زلفت چو افشان می کنی ما را پریشان میکنی آخر من از گیسوی تو خود را بیاویزم به دار یاران هوار ، مردم هوار از دست این بی بند و بار از دست این دیوانه یار از کف بدادم اعتبار می میزنم، می میزنم جامی پیاپی میزنم هی میزنم، هی میزنم بی اختیار .... کندوی کامت را بیار در کام بیمارم گذار تا جان فزاید کام تو بر جان این دل خسته ی بشکسته تار

سلام به تو که آرامش را در پناه آغوش تو یافتم
میدانم که دیگر دیر است!
خوب من
کاش میتوانستم اشکهایم را به تو نشان دهم
کاش میتوانستم،دل شکسته ام را به تو نشان دهم
یادت می آید؟
آن لحظه ای را که گفتم...
دوستت دارم!
هنوز درد دلهایت را فراموش نکرده ام
خوب من...
سرازیر شدنش آرزویی بود دیرینه برای قلب خسته ی عشق
تنها به گوشه ای می نگریست وانتظار تلخی وجودش را فرا گرفته بود.
در جستجوی پرتوی کوچکو ناچیز از نوری بود که روزنه ای برای دیدنش یافت نمی شد.
نزدیک شد،چشمانش گویی حکایتی داشت از دردی نهان که سو را از دیده اش گرفته بود.
پیرمرد پیکر رنجورش را بر روی خاک تکانی داد و به آرامی سلامش را پاسخ گفت
پیرمرد به آرامی پاسخ داد:مرگ هستم،آری نامم مرگ است!!!
عشق گویی رنگ باخت و رعب عجیبی دلش را فرا گرفت.
مرگ پاسخ گفت:آن هاله ی سیاهی را میگویی!؟
عشق پاسخ بداد:آری
دیگر تحمل ماندن نداشت!!!
ای مرگ،چگونه است که من در نزد مردم انقدرشیرین هستم و تو انقدر تلخ؟
مرگ پاسخ بگفت:
بخاطر دروغ هایی که در تو هست و حقیقتی که در من!!!
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




